تبليغاتX
خسرو روزبه
هر چند نفری که دور هم گرد می ایند  خسرو روزبه را از ان خود می دانند  ونام او را چون پرچم در میان گرفته و خودرا وارث و نما ینده او می شمرند . راست است خسرو از ان یک گروه نیست - او از ان یک ملتی است و عزیز  میلیون ها نفر . اما ایا خسرو تنها نامی است و ایا او در زندگی و نوشته های خود ارمان وراه خود را نشان نداده؟ چرا - خوب است کتاب دفاع او را باز کنیم  او بدون پرده ورو دربایستی- روشن انچه را که زند گیش و هدف او بود می گو ید. بگذارید صدای رسای او از ان سوی مر گ ونیستی به داد  ما زنده  ها   برسد و خود برای ما بگوید:                                                                                                      من چگونه می تو انستم به حساب زندگی مرفه اینده و دور نما ی جالبی که میتوانست جلوی چشمم تصویر کرد زندگی پر درد و تو هین امیز گذشته ی خودم را فراموش کنم ؟ چگونه می توانستم  صدها هزار خسرو روزبه را که در شرایط سخت تر زندگی می کردند  و امیدی هم به اینده ندا شتند از یاد ببرم؟تازه اگر چنین می کردم چه حق داشتم  این زندگی مرفه را به عنوان حق السکوت به پذیرم و اجازه به دهم  که نسبت به خسرو روزبه های دیگر چنین رفتار اهانت میز ی بشود ؟ اری من چنین حقی و اجازه ای نداشتم  ونمی توانستم دا شته باشم . حقیقت قضیه این است که نظر من خیلی وسیع تر از حد نا چیز منا فع شخصی بود ...چه عاملی جز حسن نیت -جز بشر دو ستی - جز احسا سا ت پاک و شرا فتمندانه می تواند محرک من در فعالیت های سیاسی باشد؟من از یک طرف از همه ی امتیا زاتی که می توانستم به حق داشته باشم و کسب کنم به طیب خا طر صرف نظر کرده ام و از طرف دیگر تا کنون بیش از ۱۲ سال درزندان با شرایط مخفی به سر برده ام و نا را ختی های عجیبی را تحمل کرده ام و اینک نیز در معرض خطر اعدام قراردارم .>> 
+ نوشته شده توسط محمو د نفیسی در شنبه هفدهم شهریور 1386 و ساعت 20:10 |
هشت ماه بود که از ایران بیرون امده بو دم و در این دو ران او با فرستا دن روزنامه - کتاب - و نامه های خود مرا دلگرم نگاه می دا شت .در پلنوم چهارم خبر هولنا ک گر فتاری او رسید . از همان اغاز برای من  روشن    بو د که او زنده نخواهد ماند  . با زهم می دانستم او هر گز زبون و کو چک نخواهد شد .روش او در زندان همان خواهد بود که از او انتظار دا شتند  و می دانستم که او پای چو به دار تا انی که برای همیشه چشم فرو بندد سر بلند خواهد ماند و انی از ارمان و هدف خود روی گردان نخواهد شد.                                     او به ارزویش رسیده بود که بتواند بر عکس عده ای از  رهبران حزبی که در نتیجه به زندان افتادن خود را پست  نشان دادند و پشت پا به حزب زده بو دند  از حزب دفاع کند و حقا نیت انرا در هر جا و هر کاری       ثا بت نما ید . در دفاع مر دانه ی خسرو روزبه به خوبی می توان دید که او خودرا برای این هدف زنده نگا ه داشته بود  برای همین هم جان داد . تا روزی که خسرو روزبه شهید شد - اخبار جورا جور از او می رسیدو البته پیش از هر چیز این خبر منتشر شد که گویا او ضعف نشا ن داده و در برابر دشمن به زانو در امده است و بازهم فروان بودند کسانی که این خبر را باوررکردند و بسیار کم بودند که تا پایان به خسرو ودلاوری او ومردانگی او اعتماد داشتند .خسرو همانطور که زندگی کرده بود با ایمان نیرومند و از خود گذشته - سر سخت در راه حزب و ارمانش به چوبه بسته شد.و زیر گلوله ها بدن او از پای در امد . نه اراده او و وجدانش . واز همان روز بسیار بودند کسانی که به نام خسرو خطابه ها خواندند . با تلخی و درد دیدم که مرده او بسیار عزیز شده و تا چه اندازه به نام او یقه چاک می خورد و سینه کو بیده می شود . وباز با رنج و حسرت فراوان دیدم که خسرو زنده تا چه اندازه می توانست برایحزب مفید با شد  اما ...!از ان روز به بعد در گوشه کنا ر دنیا  
+ نوشته شده توسط محمو د نفیسی در شنبه هفدهم شهریور 1386 و ساعت 19:38 |
گذ شته جلویچشمم بود . گذشته ای که می خواستم از ان جداشوم .عزیزانی که از انها دیگر دور می شدم . اتیه ام نا معلوم ونا اشنا بو د .می خواستم بروم کجا ؟ نمی دانم . می خواستم ایران را ترک کنم چرا؟ خود را در چادر پیچیده و می رفتم  . نا گهان از کو چه رو برو  پسربچه ای پیدا شد که با صدای بلند و دلنشینی اواز می خواند و نمی دانم او از ترس تنهائی و این کو چه های بیجان تر می خواند و یا اینکه خودش هم از صدای خودش  خو شش می امد  بلند می خواند تصنیفی بود  که در ان روزها در هر گو شه ای شنیده می شد .نا له ی عاشقی بو د از جفای معشو ق - این دلبا خته نمی دانست که بدون زنجیر موی یار - کمان ابروی دلبر و تیر مژگان  معشو ق چه کند ودر اخر هر جمله پسر بچه با اه وناله می گفت:چه کنم؟این تصنیف واین صدای حزین به درد دورا دور می افزود . اما صدائی از پشت سر خود شنیدم  ودیدم پسر بچه دیگری دارد می اید . او به دنبال خرید می رفت  و پیت کو چک خالی داشت که در دست خود می چر خاند  و سرو صدا از ان در می اورد. همینکه از کنار اوازه خوان که  هم قد و هم سال او بود گذشت  وناله اورا  با چه کنم شنید  تازه وارد با همان اهنگ خواند از ... بخور   و پا به دو گذاشت  و در یک ان نا پدید شد . در کوچه من بودم واین اوازه خوان کو چک . من از خنده زیر چا در دوتا شده واوازه خوان از خشم بر خود می لر زید ویهت زده مانده بو د .پس از ان         نا سزا گویان رفت ومن همینطور می خندیدم . راشتی چرا چند دقیقه ی پیش کو چه - مهتا ب و خود بیچاره ماه  تا این اندازه برایم غمزده و         درد نا ک  جلوه می کردند؟ نه غمی نبو د زندگی بو د . سر را بلند کردم ودیدم ماه همچون ماه در اسمان سرمه ای ایران خود نمائی می کند و برو بچه های تهران هم چه عا شق - چه متلک گو  هزار ها هزار هستند و اتیه من هم بسیار رو شن است .                                                         خسرو رسید برای او گفتم  و هر دو می خندیدیم . او ان شب  با تا کسی مرا تا خانه ای که در ان منزل دا شتم بدرقه کرد .و برای اخرین بار او را دیدم و با یک دنیا نگرانی از او جدا شدم . گر چه دیگر او را ندیدم  اما تا هنگا می که او گر فتار شد از او نامه داشتم و گرمی و محبت او از دور هم چنان با من بو د . مها جرت و محیط ان - در هر جا با شد - خود داستا نی است . گروهی از قشر های مختلف اجتما ع به نا چا ر در کشور ها و شهر هائی که از هر جهت با میهن انها و محیط تربیتی انها تفا وت دارند  دور هم جمع شده اند . اینها همه یک هدف داشتند و دارند و همین هم انها را به هم نز دیک می سازد  ارمانشان نبرد برای رهائی ملت ایران بو ده و هست و اگر خود به زندان می رفتند و یا نا گزیر د ر مها جرت می ماندند  برای رسیدن مردم ایران به این ازادی است.
+ نوشته شده توسط محمو د نفیسی در شنبه هفدهم شهریور 1386 و ساعت 18:50 |
و پیش از انکه من بتوانم نفس بکشم خسرو خندان سلام کرد  و در اتو مبیل نشست .از دیدن او با این قیا فه که حتی منهم او را نشنا خته بودم به اندازه ای شاد شدم که بی اختیار از زیر چا در برای او دست زذم . دلم می خواست فریاد بکشم -قهقهه سر دهم و از ذوق بپرم . نشسته بودیم و اتو مبیل تند می رفت . ارام به او گفتم      دست فلک هم بتو نخواهد رسید . وبه راستی هم چنین بو د . هر گز سازمان امنیت نمی تو انست اورا پیدا کند مگر اینکه خیانتی بکنند و چنین هم شد .  برای رفتن خود از ایران پس از رسیدن نامه ی دستور حزب در این باره با خسرو صحبت کردم و به او گفتم که اگر او مخالف باشد نخواهم رفت  وباز برایم دلخوشی بزرگی است که از او چنین شنیدم :گر چه کمک تو برای کارمان با ارزش است - اما تو با ید بروی . با دلی نگران کارهایم را انجام دادم و همیشه خسرو را در جریان می گذاشتم . شبهای اخری بو د که در تهران بسر می بردم . با او در یکی از کو چه ها ی شهر قرار داشتیم . من بنا به عادت همیشگی کمی زو د به انجا رفتم می توا نستم اسوده و بدون درد سر کو چه را خوب بگردم تا اگر ادم نا با بی  را در انجات به بینم قرار را بر هم زنم . کو چه ها خلوت بود ومن می گشتم . ارامش همه جا را گر فته بو د . ماه روشن خیره کننده ای در اسمان خود نما ئی می کرد و زمین را هم رو شن می سا خت . این کو چه ها در زیر این رو شنا ئی هما نند ویرانه های بزرگی       بودند . تو گو ئی زلزله امده  و همه چیز را بهم ریخته .دیوارهای نا هموار و قد ونیم قد خانه ها - گودالها-      پستی وبلندی ها  در کو چه ها همه رنگ زرد مرده ای داشتند . غم و درد از همه اینها می ترا وید. خاموشی   سنگینی این کو چه را همچون دنیای مر دگان سا خته بو د . دردی که از ان بو ی نا امیدی می امد دل مرا در هم می فشرد . در زیر چا در احساس می کردم که دارم خفه می شو م .پنجه ی زرد رنگی که من انرا نمی دیدم
+ نوشته شده توسط محمو د نفیسی در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت 14:11 |