ولی صدای اورا شنیدم که می گفت همان دیشب شوهرم با او به خانه شمیران رفته اند دیگر نایستادم . نگران با تا کسی خودرا به ان خانه رساندم راه دور ودرازی بو د و این سا عتی را که من در راه گذراندم بیش از سالی برایم طو ل کشید . بالاخره به ان خانه رسیدم . خانه نیمه تمامی بودو هنوز بنا و کارگر در ان مشغول بودند از دور صاحبخانه را دیدم که در با غچه قدم می زند از پله ها بالا رفتم و خودرا به اتا قی که خسرو در انجا بود رساندم اورا دیدم روی یک قالیچه دراز کشیده و اسلحه کمری خو درا برهنه و اما ده در جلو ی خود گذاشته و چشمانش همچنان دو تکه یخ به در دوخته شده بو دند .ازدیدار او که تندرست است و هنوز به او اسیبی نرسیده نفسی کشیدم و روی همان قالیچه نزدیک او نشستم واو که هر گز شکایت نمی کرد گفت از دیشب تا به حا ل در این اتا ق تنها نشستم و این مرد حتی یکبارهم نزد من نیامده و بیدار وگوش به زنگ تااین دقیقه نشسته ام و خودرا اماده برای هر پیش امدی کرده ام.به او مژده دادم که پناهگاهی برای او پیدا شده وکسی برای پذیرائی او اما ده است اندک اندک هوا رو به تاریکی می گذاشت پس از چند دقیقه ای با او رو به شهر راه افتا دم و او را به دست ان جوانمرد سپردم زندگی روز به رو ز سختر می شد وامکانات ما کمتر . هر شب که به پنا هگاه خود میرفتم ارام می گرفتم دلشاد بودم که بازهم یک روز گذشت و باز از دست این نا مردان جان در بردیم و با شادی و سر بلندی خواب می رفتم اما به راستی دیگر زندگی سخت شده بو د وهر گو شه امنی که داشتیم برای ما بی اندازه ارزش دا شت .در این روزها بود که نامه ای برای من رسید که بهتر است حر کت کنم به خسرو هم تا کید شده بو د که در ایران نماند او همیشه با پوز خند به این پیشنها د ها گو ش می داد و با ز می گفت:من هر گز از ایران نخواهم رفت.روزی به خود اجا زه دادم که برای او نامه بنو یسم که این سر سختی را کنار بگذارد وجان خو د را بیش از این در خطر نیا ندازد و ایران را ترک نما ید. شب باهم قرار داشتیم در این باره با هم زیاد صحبت کردیم برای من مهمتر از هر چیز این بو د که خود او برای نهضت - برای حزب زنده بماند زیرا او از کسانی بو د که به جریان درونی حزب به خوبی اشنا بو د و می تو انست ازاینرو برای حزب بسیار سودمند قرار گیرد
+ نوشته شده توسط محمو د نفیسی در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 و ساعت
11:51 |
